خرید بک لینک
دلدارِ عزیزم، سلام. الآن که این نامه رو میخونی من دارم باهات چت میکنم. الآن که دارم این نامه رو مینویسم هم دارم باهات چت میکنم. پس چرا دارم مینویسم؟ چون نمیخوای باهام حرف بزنی. من بلد نیستم آگاهانه مرهم باشم. گاها شده که بودنم خود به خود مرهم باشه، اما وقتی آگاهانهس.. تو فقط یه دختر نگران رو میبینی که به پر و پات میپیچه و هی میپرسه « خوبی؟ » و خودخوری میکنه که چرا ازش هیچ کاری برنمیاد. میدونی، امشب هم که محشر شد دیگه. من نمیفهممت. کل دنیایی که دور و برت داری نمیفهمتت. جان جانا.. کی آخه میتونه کنار کسی آروم بگیره که نمیفهمتش..؟! اما.. بیا یه چیزی رو در گوشت بگم... تو اون کسی هستی که من با چشم

برچسب: نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 17:19

زنگ زدم به سیس، ناله و ابراز نگرانی برای دلدار.

میگه بذار برم دیوان شعر بیارم، چند تا بیت برات بخونم از سختیای مسیر عشق.

اصلا بیا با همین الا یا ایهالساقی شروع کنیم...

بعدانوشت: راجعبه اون لحظهای که من پشت تلفن داد زدم « ولی من دوسش دارم!» و چند ثانیه پشت تلفن سکوت شد؛

نظرِ سیس رو بهتون گفتم؟ میگه شکل فیلم ایرانیاس. :))

برچسب: چقدر,آسان,نمود,اول, نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 17:19

نت فالش:ساالهاست که توی دنیایِ مجازی پونزده ساله م. الآن ولی واقعا پونزده ساله م. آدما رو دوس ندارم. آدما رو دوس دارم. بعضیا فک می کنن دروغ زیاد می گم. دروغ نمی گم، همه ش راسّه، فقط زودی تغییر می کنم.موهامو بلند می کنم چون معتقدم خاطره هام لاشون قایم می شن. دوستایی دارم که تو یخچالِ خونشون چیزکیک پیدا می شه. از ماکارونی متنفرم و تویِ سوراخ سنبه هایِ قلعه رودخان، دنبال دری به دنیایِ نارنیام.هنوز هم به دنیا عادت نکردم.هر روز بزرگ می شم.تانژانت:از مثلثات متنفرم. تو یخچال خونمون یـــــه بار چیزکیک بود. تا حالا چند نفر از سورپرایز کنندگانم موفق به دریافت پناهندگی شدن. بعضیا فک می کنن دروغ نمی گم، م

برچسب: گوله,گوله,اشکایِ,سیاه, نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 17:19

اسکارلت اوهارا یه جمله معروف داشت که من با تمام وجود بهش معتقد بودم. « فردا بهش فکر میکنم. » همیشه وقتی کاری ازش برنمیومد اینو میگفت. « فردا یه روز دیگهس.. » من معتقد بودم « بعد از خوابیدن بهش فکر میکنم. » خب؟ چی میخوام بگم؟ میخوام بگم الآن دلم میخواد برم اسکارلت رو از کتابش بکشم بیرون، خودِ هفته گذشتهم رو هم. بیارم پرتشون کنم وسطِ این موقعیتِ « تماشایِ آتشسوزی» و بگم خیلهخب، اگه میتونی فردا بهش فکر کن. اگه میتونی بخواب.

برچسب: شهر,اسیرم,ساکنانش,سنگ, نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 17:19

شما خسته نشدین بس که بیفایده و غمگین و غرغرو شدم این چن روز؟

« من سرمو بالا میگیرم و میگم خسته نیستم. تو از چشمام بخون حکایت بیرمقی ملتهبمو.. »

+ تو رویاهام سینه سپر کردم، دارم نجاتت میدم. تو رویاهام اینجا نیستیم. یهجای دوریم.

برچسب: نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 17:19

من آخرش میرم با یه فروشنده آلاتموسیقی ازدواج میکنم، هر روز ساعتِ دوازده قابلمه غذا رو تویِ پارچه گلگلی میپیچم و با دستِ دیگهم ظرف ماست رو برمیدارم و میبرم براش؛

بعدش تا خودِ شب که با هم برگردیم خونه با وسایلِ توی مغازهش بازی میکنم. ^___^

برچسب: نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 22:51

یک: امروز سارا پستی رو به اشتراک گذاشت از یه نفرِ دیگه، از حسِ عدمِ امنیتش توی خیابون بدون پارتنرش نوشتهبود و ترکِ پارک به سرعت و به خاطرِ یه مزاحمتِ کوچیک و احساس ناامنی. خودمو توی موقعیتش قرار دادم که ببینم آیا من هم همچین کاری رو میکنم؟! پارسال بحارح برام نوشتهبود « منم وقتی به کارایی که پونز

برچسب: نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 22:51

چند ساله بود؟! پنج یا شیش. نه فقط برای بوسیدنش، که برای کشیدن لپش هم باید ازش اجازه میگرفتیم. مامانش خم شد و پرسید که عمو میتونه لپش رو بکشه؟! با اعتماد بنفس تمام سرش رو به علامتِ نفی تکون داد. مادر اصراری نکرد. گفت « همینطورین دیگه. اوندفعه هم که رفته بودیم ترکیه، مردم بدون اجازه بهش دست میزد

برچسب: نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 22:51

مقدارِ زیادی ذوق در من جا خوش کرده و هیجان؛ برای فردا و آدمهای نویی که خواهم دید. و بله مدرسه هم خره که 15 مرداد مانتو رو آماده میکنه و ما رو از فردا میکشونه. و حتی خرتره به خاطرِ اینکه تا ساعت سه باید مدرسه باشیم و جدا انصاف نیست دیگه، سالای قبل تا ساعت دوازده بودیم فقط. :/ زندگی هم کلا خره

برچسب: نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 22:51

همیشه کسایی که به قصد رفتن بلند میشدن و بعد به هر علتی نمیرفتن تو نظرم مزخرف و ضعیف بودن، و رفتارشون برای جلب توجه. متنفرم از اینکه امروز اینطوری شدم. هیچ فایده ای توی این دنیای لعنتی ندارم. نت فالش هم به این نکته معترفه. حتی ذهن و روح دخترکی رو که دوست دارم رو هم نمیتونم از نیش اتفاقایی که توشون من

برچسب: نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 22:51

خوابم نمیبره.

دارم کانالگردی میکنم، خوردم به یه جمله محشر. داستان ازین قرار بود که صاحب کانال با نامزدش تصادف میکنن، داشت میگفت بعضیا میگن چشمزخمه و غیره:

همیشه با خودم میگم خدایا به کسی که نمیتونه خوشی ما رو ببینه دهبرابر بیشترشو بده تا دست از سر بقیه بکشه...

خوشگل نیست؟ بزرگانه نیست؟ باید تبدیل بشه به دعای هرروزه انگار..

برچسب: نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 22:51

بوی گند و تلخی؛

مرض مسریِ این روزهاس انگار.

از هر طرف لجن میباره. آدما مهربون نیستن. رفیق نیستن. عقده و سرکوب رو، روی صورتِ همدیگه قِی میکنیم.

+ این میون، تو چقدر رفیقی؟ تو چقدر مهربونی؟ تو چقدر میخندی؟ تو چقدر نور میپاشی تو هوا؟

-ما هیچ..

برچسب: نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 22:51

معلم اومد سرکلاس. دستش، منطقالطیر بود. نگاهمون کرد. - بچهها تا حالا عاشق شدین؟ همه فکر کردن دنیای بیرونه. اونجا که افتخار داره اگه صورتتو جمع کنی و با تعجب بگی " عشق؟" ؛ صورتشونو جمع کردن و با تعجب گفتن " عشق؟" - آره خب. باز همه با افتخار گفتن نه. - من برای آدمای سنگدلی مث شما عطار نمیخونم. اون

برچسب: نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 22:51

صفحه بندی